۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

سالهاست که رفته‌ای

شاید همین دیروز بود که رفتی
اما نه!
انگار سالهاست که رفته‌ای
و من سالهاست که پشت پنجره
رفتن زنی را تماشا می‌کنم
که روزگارم را می‌برد
سالهاست که جای آخرین قدم‌هایت
رو پادری مانده
و من قدرت تکاندنش را ندارم...

۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

خستگی

آدما از یه جایی به بعد فقط سعی می‌کنن خودشونو مشغول کنن
خودشونو مشغول میکنن، صب تا شب که چیزی حس نکن
دیگه چیزی حس نمیکنن جز خستگی
خستگیِ تموم روزهای پیش رو

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

گمشده...

یه روزی
توی یه نگاه عمیق گیر کردی
نگاهی که نشده ازش بیرون بیای
آخرم خودتو جاگذاشتی و رفتی...

پاییز

پاییز که برسد همه چیز یکهو سرت خراب می‌شود!
پاییز می‌رسد تا یادآوری کند 
هرآنچه گذشته، نگذشته...

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

رفتن

آدم‌ها می‌روند
و جای خالی‌شان را باقی می‌گذارند
درست همینجا، همین گوشه
و تو می‌مانی و این جای خالی
که باید پرش کنی
که نمی‌توانی پرش کنی
هرچه خاطره مانده می‌ریزی داخلش
اما پر نمی‌شود
و همینطور بِروبر به تو نگاه می‌کند
و تو فقط حسرت می‌خوری
لامذهب...

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

خاطرات این شهر

گاهی بی هدف قدم می‌زنم، تمام پیاده‌روهای این شهر رو
مقصد؟
مقصدی نیست، وقتی چشم‌ به راهی نباشه
فقط خاطره هست و خاطره!
که کاش بی تو خاطره‌ای نباشه...

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

اندرعجب

عجیب است!
تمام آنچه یک عمر هراسش را داری
یکهو بر سرت میریزد
آنهم توسط کسانی که روزی آدمشان می‌خواندی...

۱۳۹۲ تیر ۱۴, جمعه

نقطه ته خط

بی تو نوشته‌هایم نقطه سرِ خط، ندارند!
غمگین و خسته همان ته خط میمانند...

۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

ساختن

روزهایمان را به امید فروریختن دیوارها به شب رساندیم و نشد...
کسی ساختن نردبان را به ما یاد نداده بود!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

شالگردن

عطر تنت را زندانی کردم!
در شالگردنی که برایم بافتی!
برای روز مبادا...