شاید همین دیروز بود که رفتی
اما نه!
انگار سالهاست که رفتهای
و من سالهاست که پشت پنجره
رفتن زنی را تماشا میکنم
که روزگارم را میبرد
سالهاست که جای آخرین قدمهایت
رو پادری مانده
و من قدرت تکاندنش را ندارم...
آدما از یه جایی به بعد فقط سعی میکنن خودشونو مشغول کنن خودشونو مشغول میکنن، صب تا شب که چیزی حس نکن دیگه چیزی حس نمیکنن جز خستگی خستگیِ تموم روزهای پیش رو
آدمها میروند
و جای خالیشان را باقی میگذارند
درست همینجا، همین گوشه
و تو میمانی و این جای خالی
که باید پرش کنی
که نمیتوانی پرش کنی
هرچه خاطره مانده میریزی داخلش
اما پر نمیشود
و همینطور بِروبر به تو نگاه میکند
و تو فقط حسرت میخوری
لامذهب...