۱۳۹۳ شهریور ۲۴, دوشنبه

ناپلئونی

حس و حال موندن سرکار رو نداری و میزنی بیرون
سرچارراه وایمیسی منتظر ماشین
اولی و دومین ماشین نمیرن، همینطور سومی و... بالاخره یکی می‌گه بیا بالا
گوشه تاکسی جم و جور لم میدی و چشم میدوزی به خیابون
چقد همه چیز عوض شده، مگه این مسیر هرروزه نیس؟ چرا، اما انگار امروز سرم تو گوشی نیست! انگار درگیر فکر کار و فلان نیستم!
میری تو نخ شهر، شهری که شاید دیگه خوب نمی‌شناسیش، شهری که آدماش زودتر از خودش تغییر می‌کنن!
چقد ترافیکه، ترمزهای گاه و بی گاهم تورو از خیالت بیرون نمیاره
نگاه آدمای ماشین کناری، یکی داره با اخم خیابونو می‌بینه، یکی لَش کرده سرش تو گوشیشه، یه دختر پسرم غش غش می‌خندن!
- آقا من پیاده می‌شم!
راه میوفتی تو پیاده‌رو، از جلوی ساندویچی یهو بوی سوسیس و فلافل میکوبه تو دماغت
شکمت غاروغوری میره که  انگار دو ساعته هیچی نخوردی
لامصب، آبروداری کن خب
سرش شیره می‌مالی که حاج خانوم غذا گذاشته و هیچی غذای خونه نمی‌شه
هیچی دیگه با هر بدبختی هست به مسیرت ادامه میدی که یهو هوس ناپلئونی می‌کنی
آدم دیگه یهو هوس ناپلئونی می‌کنه
ایندفه قبل اینکه فکر کنی و منصرف بشی میری سمت شیرنی فروشی و نیم کیلو ناپلئونی...
شاید این ناپلئونی و یه قهوه کنارش اون فراموشی همیشگی رو یادت بندازه و بیخیال این شهر و آدماش بشی
آره آره همون

۱۳۹۲ اسفند ۲, جمعه

بی اعتنایی

بیا امشب جایمان را عوض کنیم!
تو بی‌قراری کن و من بی‌اعتنایی...
تو خاطره‌ها را بگیر و من آغوش بی‌خبری...

۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه

فراموشی

این روزها فراموشکار شده‌ام
همه چیز یادم می‌رود
یادم می‌رود گلدان‌ها را آب دهم
یادم می‌رود شالگردنم را بیاندازم
یادم می‌رود ناهارم را بردارم
یادم می‌رود سرکار بروم
یادم می‌رود...
تنها چیزی که خوب یادم هست خاطرات توست
خاطراتی که لحظه‌ای از من جدا نمی‌شوند
خاطراتی که انگار لحظه آخر مرا به آنها سپرده‌ای...

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

لحظه‌ها

لحظه‌ها زندگی آدمو می‌سازن...
بعضی لحظه‌ها دیگه تکرار نمی‌شن
اما برعکس بعضی لحظه‌ها هرروز و هرساعت تکرار می‌شن
گاهی یه لحظه می‌تونه کل زندگیت رو زیرو رو کنه
گاهی یه لحظه، یه عمر حسرت رو به دنبال داره!
گاهی یه لحظه... دیگه نیست...
خلاصه که این لحظه‌ها بدجوری مارو به بازی گرفتن...

فراموش شده

دیگر آن مرد مغرور و خوشحال در من نیست
یک جایی گمش کردم!
جایی حوالی رفتنت با آن غریبه...

۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه

سالهاست که رفته‌ای

شاید همین دیروز بود که رفتی
اما نه!
انگار سالهاست که رفته‌ای
و من سالهاست که پشت پنجره
رفتن زنی را تماشا می‌کنم
که روزگارم را می‌برد
سالهاست که جای آخرین قدم‌هایت
رو پادری مانده
و من قدرت تکاندنش را ندارم...

۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه

خستگی

آدما از یه جایی به بعد فقط سعی می‌کنن خودشونو مشغول کنن
خودشونو مشغول میکنن، صب تا شب که چیزی حس نکن
دیگه چیزی حس نمیکنن جز خستگی
خستگیِ تموم روزهای پیش رو

۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

گمشده...

یه روزی
توی یه نگاه عمیق گیر کردی
نگاهی که نشده ازش بیرون بیای
آخرم خودتو جاگذاشتی و رفتی...

پاییز

پاییز که برسد همه چیز یکهو سرت خراب می‌شود!
پاییز می‌رسد تا یادآوری کند 
هرآنچه گذشته، نگذشته...

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

رفتن

آدم‌ها می‌روند
و جای خالی‌شان را باقی می‌گذارند
درست همینجا، همین گوشه
و تو می‌مانی و این جای خالی
که باید پرش کنی
که نمی‌توانی پرش کنی
هرچه خاطره مانده می‌ریزی داخلش
اما پر نمی‌شود
و همینطور بِروبر به تو نگاه می‌کند
و تو فقط حسرت می‌خوری
لامذهب...