این روزها فراموشکار شدهام همه چیز یادم میرود یادم میرود گلدانها را آب دهم یادم میرود شالگردنم را بیاندازم یادم میرود ناهارم را بردارم یادم میرود سرکار بروم یادم میرود... تنها چیزی که خوب یادم هست خاطرات توست خاطراتی که لحظهای از من جدا نمیشوند خاطراتی که انگار لحظه آخر مرا به آنها سپردهای...
لحظهها زندگی آدمو میسازن...
بعضی لحظهها دیگه تکرار نمیشن
اما برعکس بعضی لحظهها هرروز و هرساعت تکرار میشن
گاهی یه لحظه میتونه کل زندگیت رو زیرو رو کنه
گاهی یه لحظه، یه عمر حسرت رو به دنبال داره!
گاهی یه لحظه... دیگه نیست...
خلاصه که این لحظهها بدجوری مارو به بازی گرفتن...
شاید همین دیروز بود که رفتی
اما نه!
انگار سالهاست که رفتهای
و من سالهاست که پشت پنجره
رفتن زنی را تماشا میکنم
که روزگارم را میبرد
سالهاست که جای آخرین قدمهایت
رو پادری مانده
و من قدرت تکاندنش را ندارم...
آدما از یه جایی به بعد فقط سعی میکنن خودشونو مشغول کنن خودشونو مشغول میکنن، صب تا شب که چیزی حس نکن دیگه چیزی حس نمیکنن جز خستگی خستگیِ تموم روزهای پیش رو
آدمها میروند
و جای خالیشان را باقی میگذارند
درست همینجا، همین گوشه
و تو میمانی و این جای خالی
که باید پرش کنی
که نمیتوانی پرش کنی
هرچه خاطره مانده میریزی داخلش
اما پر نمیشود
و همینطور بِروبر به تو نگاه میکند
و تو فقط حسرت میخوری
لامذهب...