۱۳۹۴ بهمن ۱۶, جمعه

در حاشیه زندگی...

بعضی وقت‌ها یه چیزایی انقدر خوب پیش میره که منتظری هرلحظه خراب بشه
ازبس‌که همه چیز تو زندگی ما نشده!
این ترس از نشدن‌ها خیلی وقت‌ها فرصت‌ها رو ازمون می‌گیره
فرصتی که شاید دیگه تکرار نشه
فرصتی که شاید یه عمر حسرتش رو بخوریم
اما نمیشه به راحتی هم با این ترس کنار اومد
انقدر خودمون رو درگیر قید و بندهای دست‌وپاگیر کردیم یا درگیرمون کردن، که از زندگی عادی واموندیم.
نمی‌دونیم بالاخره باید برای خودمون زندگی کنیم یا برای خانواده یا مردم!!!
راستش خب بالاخره داریم تو این مملکت زندگی می کنیم نمی‌تونیم بیخیال آدما بشیم
بالاخره داریم با این خانواده زندگی مي کنیم نمیتونیم بذاریمشون کنار
نمی‌تونیم...
اینجوریه که یه دفه نگاه می کنی و می‌بینی سی‌سال از عمرت گذشته و هیچی نفهمیدی...

پ ن ۱: من به همین چیزای کوچیک دلخوشم، اینارو ازم نگیر
یه نقطه‌های کوچیکی مونده که نگهمون‌داشته

پ.ن ۲: کمن آدمایی که بفهمنت، درکت کنن، حالتو خوب کنن! اگه هستن قدرشونو بدونید

پ.ن ۳: ما خسته‌ایم آقا خسته


۲ نظر:

مینوت گفت...

حق با توئه. گاهی ممکنه انقدر همه چیز خوب باشه که با خودت چنین فکری کنی، اما اینجور وقتا برگرد به خودت نگاه کن و بگو چرا که نه؟ چرا چیزهای خوب واسه من نباشه؟ نمی‌خوام شعار بدم، اما با گالوم درونت صحبت کن و بیخیال نگرانی‌هایی که شاید هیچ‌وقت نرسه، لحظه لحظه زندگی‌ت رو نفس بکش. همین دلخوشی‌هاس که ما رو از روزمرگی نجات می‌ده، اصلا آدم‌ها با دلخوشی‌های کوچیکیشون زنده و شاد می‌مونن. حس خوبی داشته باش :)

یکه نویس گفت...

آره راس می‌گی
اتفاقا دارم سعی می‌کنم
دارم این دلخوشیای کوچیک و خوب رو واسه خودم حفظ می‌کنم
حتی اگه بشه بیشترش می کنم