۱۳۹۴ بهمن ۲۴, شنبه

موهای سفید

گاهی ممکنه ترس‌ها و تنهایی‌ها چنان سدی دورت ساخته باشن که نذارن هیچ‌کس نزدیکت بشه
حتی ممکنه خودت متوجه نباشی، اما رفتار ناخودآگاهت، اینو به دیگران نشون بده
ممکنه چنان دیگران رو ترد کنی که... بگذریم!

یهو یه صبح شنبه همینجوری که داری صورتت رو می‌شوری می‌بینی چقد موی سفید لای موهات دراومده و اصن حواست نبوده
از همینجاس که می‌فهمی عمرت چقدر زود می‌گذره و فرصت‌هات آب میشه
آره روزها می‌گذره و دیگه برنمی‌گرده، فقط وای به روزی که حسرت روزای ازدست رفته رو بخوری!
آدم باید یه رفیقی داشته باشه که این روزا بدون ترس از قضاوت بره بغلش کنه و بگه:
فلانی خستم، نمی‌کشم، داره می‌گذره و کاری از دستم برنمیاد... داره می‌گذره از من...
اونم محکم فشارت بده و بگه: می‌فهمم رفیق، دنیا همینه، تا بوده همین بوده، سعی کن ازینجا به بعدش رو بسازی...
سعی چیز خوبیه فقط اگه توانی براش باشه...

۲ نظر:

مینوت گفت...

آدمی که چنین رفیقی بخواد اول از همه باید دیواری رو که دور خودش ساخته بشکنه تا بتونه از پیله تنهایی‌ش در بیاد و یکی رو به حریم‌ش راه بده تا جسارت حرف زدن پیدا کنه و مهم‌تر از اون جسارت شنیدن.
دنیا همینه. می‌گذره و خسته می‌کنه، قرار نیست به کسی خوش بگذره. اما هرچقدر خسته‌تر نگاهش می‌کنی سخت‌تر می‌گذره و هرچقدر ترسوتر باشی تنهاتر می‌گذره و یه روز به خودت میای و می‌بینی ترس‌هات باعث شده آدمهای اطرافت به تصویری از یه خیال تبدیل شن.
تا با خیالت و ترس‌هات سرگرمی یهو می‌بینی گاهی خیلی زود دیر می‌شه.

یکه نویس گفت...

آره خب برای اینکه دوستای صمیمی داشته باشی باید به حریمت راهشون بدی
ولی اگه بشه!!
اوهوم یهو به خودت میای و میبینی فرصتت تموم شده و باید دل بکنی